چرا ما اینچنین از جایی که در آن بهسر میبریم کنده میشویم و راهی مکان دیگری میشویم تا بهشت خویش را در آنجا بیابیم؟ چرا اساساً انسان ایرانی اینچنین آموختهی دلکندن شده است؟ مراد و مقصود این درسگفتار بررسی روانشناسانهی مهاجرت یا دلکندن نیست بلکه پرسش اساسی این است که دلکندن و ترک موقعیت خویش بهلحاظ پدیدارشناختی چگونه است؟ در این درسگفتار بهجای پرسش از چیستی مهاجرت، ترک جا و موقعیت، به چگونگی و هستیِ ترککردن خواهیم پرداخت. یکی از پدیدارهای آشکارشدهی ناظر بر این پرسش این است که وقتی سودا یا ایدهی پیشرفت سلطه پیدا میکند و همهی روابط به قول مارکس به نسبت سود-منفعت فردی تقلیل مییابد، نیهیلیسمی برملا میشود که ناگزیریم بهسوی لایههای پنهان و پوشیدهی آن برویم.
بنابرین باید پرسید تعلق و نسبت نداشتن چگونه پدیدهای است و در نسبت با سودای پیشرفت چگونه بر ما آشکار میشود؟ انسان کنونی چه نسبتی با دیگران، چیزها، مکان و پاتوس خویش دارد که اینچنین تمنای دلکندن دربرش میگیرد تا راهی فانتزی بهشتگونهی خویش شود؟ اساساً چگونه تفکری (لوگوسی) سلطه پیداکرده که اینچنین پدیداری را رقم میزند؟ بنابراین در این درسگفتار دلکندن و ترک وضعیت را بهلحاظ پدیدارشناختی از منظر در-جهان-بودگی و مکانمندی هایدگری و با تاکید بر الیناسیون مارکس میکاویم تا وجوه پنهان چنین واقعهای در اینجا و اکنون آشکار شود.
همچنین در این دوره به مفهوم سکناگزیدن و تعلقداشتن در اندیشهی هایدگر خواهیم پرداخت و در این راه به مفاهیم پایهایتری، اعم از سوژهی منزوی و دازاین، دلمشغولی به چیزها، دلنگرانی نسبت به نگرانی انسانها، مکانمندی و سلطهی تکنیک-گشتلیشدن جهان خواهیم پرداخت. همچنین تلاش میکنیم از نظرگاه مارکس در کتاب مسألهی یهود، و ایدهی او مبنی بر اینکه «پول، تمام خدایان انسان را به پستی میکشاند و آنها را به کالا تبدیل میکند … و از اینرو همهی جهان، انسان و طبیعت را از ارزشهای ویژهی خود تهی میکند» به سراغ مفاهیم هایدگری مذکور برویم و چگونگی بینسبتی و بیخانمانی انسان معاصر را بکاویم.
مدرسهی هنر و ادبیات بیدار، با همکاری متخصصان و هنرمندان فعالیت خود را از پاییز ۱۳۹۸ آغاز نموده.